محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1164
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
وأنّك لو قطعت يدى ورجلى * لقلت من الرّضى أحسنت زيدى أرى ماء و بى عطش شديد * و لكن لا سبيل الى الورود پس چون آن كنيزك ديگر را دوست گرفت ، حسنه را رشك آمد و اندوه گرفت ، خواست كه آن كنيزك را زهر دهد و بكشد . از حجرهء خويش به حجرهء آن كنيزك فله فرستاد به دست خادمهء خويش . و مهدى به وقت آفتاب فرو شدن بدان بستان خويش بر آن منظره بنشست . كنيزك با طبق فله بر دست نهاده سرگشاده زير منظرهء مهدى بگذشت . مهدى فرو نگريست و آن فله بديد . آرزوش كرد . كنيزك را با طبق فله پيش خواند و بپرسيد كه اين از كجا همى آرى ؟ گفت : اين حسنه فرستاده است به فلان كنيزك . گفت : پيش من بنه كه من بخورم كه حسنه دوستتر دارد . پس كنيزك طبق فله پيش مهدى بنهاد . از آن فله بخورد . و كنيزك طبق از پيش وى برداشت ، و ندانست . و اگر دانست از بيم خاموش بود و نيارست گفتن . چون فله بخورد ، پيش از آنكه آفتاب فرو شد بمرد ، و خروش از آن سراى برخاست . حسنه به منظره برآمد خروشان و جامه دريده و موى شخوده ، و خويشتن را به مهدى برافگند و گفت : با كار خدا نه بس بودم و قضاى خداى را رد كردن نتوانستم ، و خواستم من كه از همه كس مرا باشى و خداى عزّ و جلّ چنان خواست كه نه مرا باشى و نه كسى ديگر را . و گروهى ايدون گويند كه بر آن طبق انبرود بود به زهر آلوده . و حسنه فرستاده بود آن كنيزك را ، و از آن همه يكى نيكوتر بود و بزرگتر ، و آن را به زهرآلوده بود و بر زبر همه نهاده . چون مهدى دست فراز كرد آن بزرگترينش آرزو آمد ، بخورد و هم آنگاه بمرد . ديگر روز هارون بر او نماز كرد . و هم در آن بوستان درختى جوز بود و مهدى آن درخت را دوست داشتى ، او را به زير آن درخت به گور كردند . و مهدى آن روز كه بمرد چهل و سه ساله بود و ده سال و يك ماه و پنج روز خليفت بود . و مهدى مردى بود اسمر و دراز و خشكانه و سرخ موى ، و به چشم راستش يكى نقطه بود سپيد ، و مهدى را خطبه ها بود بليغ كه هيچكس را نبود از